
| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
همگيتون بريد به درك
نميدونم حقيقتا بايد از اينكه آدمها سريع چهره واقعيشون رو نشون ميدن بگم متاسفم يا خوشوقتم اما به نظرم بايد بگم من چقدر صبورم از اينكه تمام زندگيام پر شده از چهره واقعي آدمهايي كه حتي يك لحظه به آينده بقائشون فكر نكردن و پلهاي پشت سرشون رو خراب كردن نميدونم چي بگم مقابله به مثل كردم تو يك دعواي به تمام معنا با دبيرسرويسي كه فقط دروغ گفتن رو ياد گرفته و حق و ناحق كردن ضميمه پرونده زندگياش شده زندگي كه زشتترين تصوير عمرم رو جلوي چشمم به رقص درآورد فراموش كرده بود بادهاي وزنده خبررسان در خاك اين كشور به گند كشيده شده در مژه برهم زدني به گوش آدمها ميرسه و سابقه زشت آدمها مثل درخت افرا رخ ميكشه حالم داره به هم ميخوره از اين ايراني كه ساخته شده از اين آدمهاي دورويي كه حرمت اين خاك رو گند كشيدن از اين نگاههاي متظاهري كه افق ديدشون تنها چند نفر و چند خيابونه ميخوام فرياد بزنم داد بزنم و بگم همگيتون بريد به درك يه روزي احمقانه تصميم گرفتم فكر رفتن و دلكندن از اين خاك رو از سرم بيرون كنم بمونم و با همه اين مشكلات بجنگم توهم توانايي تمام وجودم رو گرفته بود موندم اما چي شد؟؟؟؟ نتيجهاش شد سرخوردگي و رسيدن به اين مهم كه نه من بلكه هيچ كدوم از آدمهاي صالحي كه ميشناختم هم نتونستن و نخواهند توانست اين گند و كثافت رو از در و ديوارهاي اين شهر و گشور پاك كنن ديروز كارزار كردم كارزاري كه خيليها منتظرش بودند تا درد دلشون گفته بشه خيلي ها عقده دلشون رو پشت سايه دعواي من خالي كردن اونا سبك شدن و نفس راحتي كشيدن اما من درون خودم شكستم درون خودم خرد شدم به بيصفتي اين دنيا زهر خند زدم و مطمئن شدم تصميمي كه گرفتم از پايبست اشتباه بوده نه من و نه هيچ كس ديگهاي نميتونه اين كشور به گند كشيده شده رو آباد كنه رفتن بهترين گزينه است اشتباه كردم پ.ن: اما تو بدون تنها و تنها تو آگاه باش فكر رفتن تمام وجودم رو پر كرده و سد راهم تنها و تنها تو هستي پس بدون پايبندي من به اين خاك بيصفت تنها و تنها تو هستي عزيز دل زخم كاري رو تو نزن تو بمان تو بخواه تو بشو رايحه خوش صبحدمان تو بشو دم مسيحايي تنها تو بمان با من تنها تو بمان تو ببر من را تنها تو ببر
|+| نوشته شده توسط چکاوک در پنجشنبه 1387/03/02 و ساعت 13:57 |
كليد در قفل شكسته
نگاه تبسم خواب حس تكتك سلولها نياز نمازعشق رقص ترنم محبت صدا ضربه چرخش ممتد كليد وحشت فرار سكوت غم ترس اضطراب لرزش تكتك سلولها . . . تلاش دوباره باران . . . كابوس شبانه دلگرمي حس آشنا
|+| نوشته شده توسط چکاوک در شنبه 1387/02/28 و ساعت 21:52 |
برج مسخره
زندگيها فقط از بالاي برج ميلاد قشنگه درست از نوك نوك اين شهر درندشت وقتي وايستي بالاي ريلهاي بلندترين رستوران گردون تهران و دور خودت بچرخي وقتي نور ماشينها با پرتو چراغهاي روشن خونهها مخلوط ميشه و رقص نور درست ميكنه شهر فقط از همون بالا ديدنيه اما وقتي مياي وسط خيابون و سرك ميكشي توي بطن زندگيها وقتي ميري از پس چهره آدمها افكار رو ميخوني بوي كثاقت و دورويي چنان توي صورتت ميزنه كه دلت ميخواد همه ديدههات رو بالا بياري وقتي نگاههاي موزيانه رو ميبيني وقتي آدمهاي سواستفادهگر رو ميبيني وقتي صداهاي كلفت شده از پستي رو ميشنوي و وقتي سونيتها رو كشف ميكني فقط دلت ميخواد بالا بياري اونم از ته دل و با تمام وجود
* چند روزه فقط دارم به يك كلمه فكر ميكنم ( سهم ) حقيقتا سهم من از اين دنيا چيه؟
|+| نوشته شده توسط چکاوک در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 23:25 |
خوابزده
دوباره بيخوابيهاي شبونه سراغم رو گرفتند و پيدام كردن شبها بيخوابم و تا صبح توي جشن موسيقي و فكر و فيلم ميرقصم پرم از آرامشم لبريز از حس وجود نگاه آسمون رو با خودم دارم يكمي از مهتاب رو توي جيبم ريختم براي روز مبادا تا اگر دوباره توي مسير سنگلاخي قدم گذاشتم پشت سرم ردي شب تاب براي آرامش بگذارم تا يك وقت گمم نكنه تا اگر رفتم توي تاريكي رد و بگيرم و برگردم پيش رقصهاي شبانه از فردا نترس برات كولهباري پر از تيرهاي خورشيد ميسازم تا اگر رفتي به دور دورها اگر رفتي و توي تاريكي، زمينگير شدي با تيرهاي نورانيات راهي باز كني به سرزمين روشنايي و بازگردي به آغوشم هميشه جايت اينجا است جاودانه
|+| نوشته شده توسط چکاوک در شنبه 1387/02/14 و ساعت 21:53 |
وعده لب دريا
تنهام وسط فوج فوج آدم هستم و تنهام وسط شلوغترين روزگارم و تنهام وسط دنياي خبرم و از همه و همهچيز بيخبرم و تنهام دلم پر از دست اين همه آدم و تنهام همه حتي محرم زندگيات هم بهت نامحرم خودم رو نميشناسم واقعا نميدونم كيام؟ دارم چيكار ميكنم و ميخوام كجا برم!!! كاش همه به جاي اينكه من رو گوشت قربوني كنن و بگذارن وسط گود قد سرسوزن به فكر من هم بودن همه فقط دنبال مقاصد و اهداف خودشون هستن همه تنهام ميخوام همه چيز رو رها كنم و برم برم دقيقا پشت يه كوه باند و يواشكي از دور به اين شهر دهشتناك نگاه كنم ميخوام برم پيش خورشيد خانوم و باهاش قائم موشك بازي كنم دم غروب بشينم منتظر ماه وقت سحر توي آب رودخونهها شنا كنم و دمدماي صبح منتظر نسيم سحرگاهي باشم و شبنم رو از دل دشت حس كنم شايد منم به وعدهگاه برم و لب دريا نظارهگر زندگي بشم * عصر ما عصر فريبه عصر اسمهاي غريبه عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون * شهر ما سرش شلوغه وعدههاش همه دروغه آسموناش پر دوده قلب عاشقهاش كبوده * كاشكي تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها * خونههامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسها پر پرنده لباي بدون خنده * چشمها خونهي سواله مهربون شدن محاله نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي * كاشكي تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها * اونقده ميريم كه ساحل از من و تو بشه غافل قايق رو با هم ميرونيم اونجا تا ابد ميمونيم * جائي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلهاي گلفروشش مثل اينجا آهــنــي نيست مثل اينجا آهــــــنـــي نيست * پس ببين يادت بمونه كسي هم اينو ندونه زنده بوديم اگر فردا وعده ما لب دريا
|+| نوشته شده توسط چکاوک در جمعه 1387/02/13 و ساعت 0:55 |
|
درباره وبلاگ
![]() فارغالتحصیل مترجمی زبان و دانشجوی ترم آخر روزنامهنگاریام *عاشق نوشتنم* سرد و گرم روزگار رو هم اینقدر چشیدم که الان ولرمم
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته های پیشین
خرداد 1387اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 پيوندها
داریوش خان کبیر امیدخان اردشيرخان يحييييييييي پسرخاله دوست پسرخالهام ارغوان اشتراني مریم بانو ستاره ديوانه فرشاد الهه فراهاني شراگيم پوریايي عقايد يك دلقك سزار افسانه اي بر باد استامينوفن اين و آن دخترمرداد دختر خورشيد ويدا بهنام پاكزاد مهناز حقيقت دختر زايندهرود پسري با كفشهاي كتاني توتفرنگي زهرا پرگلك قصههاي عامه پسند امشاسپندان خالهسوسكه جودي آبوت شاسكول خارخاسك حسام نيمولي مامان شين بيسكوئيت برونكا نوشتههاي پشت شيشه سايه نوشتههاي اتوبوسي زنو ليلي وحيدو ماهي سياه كوچولو ديفال مستراح سعید لنا خانوم امکانات
|
| Powered By Blogfa |