تبليغاتX
.: رو تیتر :.

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
حفظ امنیت اجتماعی = توهین به کرامت انسان‌ها
 

نیروهای پلیس در سال جاری حسابی سرشون شلوغ بود و طرح‌های بس عظیم حفظ امنیت اجتماعی را اجرا کردند .

 

رئيس کل دادگستری استان تهران در خصوص اجرای  این طرح‌های افزایش امنیت اجتماعی  گفت که مشی دین و اولیای ما در همه‌ی مسائل برخوردی متعادل بوده و نسبت به رفتارهای اخیر نیروی انتظامی هشدار داد .

 

یه شب خوابیدیم و صبح پاشدیم دیدیم حق نداریم فلان تیپ رو بزنیم و فلان لباس رو بپوشیم . که چی؟ که این طرح و مبارزه‌ایست  در جهت براندازی بد حجاب‌ها . رفتیم تو کوچه وخیابون و دیدیم با بد حجاب‌ترین افراد برخورد نمی‌شه و فقط به تیپ‌های معمولی گیر می‌دن که چی ؟ که شما باعث فسادید و مایه‌ی ننگ جامعه‌ی اسلامی پس باید باهاتون برخورد بشه !

 

جامعه‌ای که توش چندتا مأمور راهنمائی و رانندگی در ایام عید به فردی تجاوز کردند و یا مأمور حراست به دانشجوی دختر دانشگاه رازی کرمانشاه!!!!

 

دوباره یه شب خوابیدیم و همون شب هنوز نخوابیده پلیس‌های مهربون ریختن تو خونه‌ی اراذل و اوباش ( این نکته جالبه که ما در قانون تعریفی از اراذل و اوباش نداریم ! ) و همشون رو به جرم انجام جرم‌های پیشینشون و ناهنجاری‌های رفتاریشون خوب کتک زدن و لوله‌ی آفتابه کردن تو دهنشون و رو الاغ دور شهر گردوندنشون تا بشن درس عبرت آدم‌های خواب !!!

 

همه‌ی این طرح‌ها برای مبارزه و حفظ امنیت جامعه بوده درست ولی چرا با خرد کردن شخصیت اعمال می‌شه ؟؟؟

 آیا این عزیزان غافل از این نکته هستند که اون دختر بد حجاب کرامت داره ، اون پسر جوون کرامت داره ، حتی اون شرور هم کرامت داره!!!!

حتی در صورت انجام یک سری ناهنجاری‌ها و بدترین رفتارها .

 

کرامت انسان‌ها چیزی نیست که کسی حق داشته باشه با هر قدرتی اونو زیر پاش له کنه . این موهبتی‌ است که خدا به افراد داده و ما هم بیشتر از خدا نیستیم که بتونیم آبروی کناه کاری رو بریزیم ، شخصیتش رو خرد کنیم و به خودمون بنازیم که ای ناز شصتمون ، جامعمون رو اصلاح کردیم از هر چی ظلمه !!!!

 

اگر کسی خلافی انجام بده این قانون که باهاش برخورد می‌کنه و هیچ کسی حق نداره شخصیت آدم‌ها رو به هر دلیلی خرد کنه . بعد از انجام این طرح خود نهادهای مدنی مخالفتشون رو با انجام این حرکت‌های به اصطلاح امنیتی اعلام کردند .

 

آخه تا کی باید شاهد انجام خشونت باشیم ؟ آیا واقعا اعمال این برخوردهای از روی احساسات و بدون اندیشه راه کارهای مبارزه‌‌ ای نیست ؟

 

حالا اومدیم و این اراذل و اوباش رو با لفظ جمع آوری که برای ذباله استفاده می‌کنیم ، غافل از آنکه این  آدم‌ها ساخته‌ی دست الله هستند ، جمعشون کردیم و همه رو زدیم و به قول معروف لت وپارشون کردیم . فرداش چی ؟ فرداش تک تک این آدم‌ها از افراد اون محله‌ها انتقام می‌گیرن ، از تک تک افراد جامعشون نفرت به دل می‌گیرن . این طرح حفظ امنیت خودش یه ضد امنیت شدیده و باعث از بین رفتن خوی انسانی آنهاست و فقط  و فقط باعث جری‌تر شدن روح مریض و آسیب دیده‌ی این افراد می‌شه !!!

 

رضا جعفری جانشین سرپرست دادسرای جنایی تهران در خصوص طرح مبارزه با ارذل و اوباش اعلام کرد : گرداندن این افراد قانونی نیست و مگر آنکه به حکم مقام قضائي باشه و خود نیروی انتظامی راسا نمی‌تواند کسی را دستگیر کند و در شهر بچرخواند !!!!

 

والا کم کم دارم می‌ترسم بخوابم چرا که ممکنه فردا صبح که از خواب پا می‌شم  حکم داده باشند  با عنوان افزایش سطح امنیت جامعه : خواهران گرامی برقعه بزنند و آقایون هم عبا  تن کنند!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/02/31 و ساعت 23:40 | 
ملق بارو تو دماغ

 

 

واقعا باید آدم قدر امکانات و چیزائی که داره رو بدونه .

مثلا همین خود من ، قدر بابام رو نمی‌دونم روزهائی که دانشگاه  دارم منو می‌بره دماوند . البته قبول دارم که راهش با من یکیه ولی خوب می‌تونه بگه چشمت کور دندت نرم خودت برو!

مثلا یه روز منو نبرد گفت می‌خواد با دوستش بره منم با سرویس رفتم

تصور کنید آدم با هزار جور سختی توی این اوتوبوس قراضه‌ها نشسته باشه و یهوووو باباش با میشینش از بغلش رد بشه! آخ آدم تا ......... می‌سوزه ، تازه ببینی به جای خودت یه ‍پیرمرد نشسته باشه! لابد اگه من می‌رفتم پیرمرد رو از راه به در می‌کردم!

 

بگذریم داشتم می‌گفتم ، امروز از خواب که بیدار شدم به علت شب زنده داری شب قبلش خوابم می‌اومد و واسه بابا خان ناز کردم که نه من الان (۶ صبح) نمی‌تونم بیام وکلاسم ساعت ۱۱ و من خودم می‌آم  . اونم نامردی نکرد ، نازم رو نکشید و گفت باشه ‍پس خودت بیا . منم از اونجائي که بچه پرو هستم گفتم باشه خودم می‌آم .

 

ساعت ۹:۳۰ همانند طاووسی ، خرامان خرامان راه افتادم طرف میدون نوبنیاد .  از اونجائی که من عاشق خطه‌ی دماوندم و واسه رفتن به اونجا به جای سر و دست قلم  پاهامو خرد می‌کنم ، نمی‌دونم چه حکمتیه که همیشه مسائل نشاط آور زیادی در توی راه برام پیش می‌آد!!!!!!!

اول از همه اومدم تو میدون سوار ما‌شین به مقصد رودهن  بشم

( خدا رو شکر به موقع رسیده بودم و می‌تونستم جلو بشینم ) که ییههههههو یه آقای متشخصی همانند کودک ۲ ساله‌ای بدو بدو اومد و (کم مو‌نده خودشو بکشه ) کیفشو انداخت رو صندلی جلو و گفت جای منه!!!!

منم مثل خرا ماتم برده بود به ژانگولر بازی این مرد خرسه گنده که واسه خودش جا گرفته بود!نگاه می‌کردم . راننده یه نگاهی به مرده کرد و گفت جای این خانومه . خلاصه بگذریم که این آقا کوچولوبعد از کلی دعوا با راننده رفت پشت نشست و

 منم مثل خنگ‌ها همش خندیدم!!

 

آقای راننده تا ماشین پر شد چنان دنده ‌رو چاق کرد که من گفتم آخ جون نیم ساعته می‌رسیم رودهن ، چشمتون روز بد نبینه نشون به اون نشون که ما راه ۴۰ دقیقه‌ای رو یک ساعت و ربع رفتیم . اینقدر جناب آقای راننده لی لی می‌کردند که من تا رودهن یه عالمه اس ام اس برای مامانم فرستادم که خودتو برسون وگرنه قتل راه می‌اندازم . خیلی خودمو کنترل کردم تو سر راننده نزدم تا یکم گاز بده ، به خدا اگه ولم می‌کردن ............

 

خلاصه من بعد از کلی نق و نوق به جون خودم رسیدم رودهن!

 

از اینجا به بعدش من مجبورم حقایق رو بگم حتی اگه بی ادبی باشه!!!!!!!

 

یه آقائی دم ماشین گیلاوند واستاده بود . تا من اومدم سوار شم درو واسم باز کرد منم با لبخندی ازش تشکر کردم و تو دلم به خودم کلی فحش دادم که خاک تو سرت کنن ببین توی اینجاهم آدم خوب پیدا می‌شه و تو چقدر به این‌ها دری وری گفتی .

تصور کنید من سوار شدم و یه آقا پسر و بعد همون آقای متشخص نشست!!!!!

 

راننده رو که قربونش برم از راننده قبلی تو مسابقه‌ی اتومبیل رانی جا می‌موند . راه افتادیم بریم که ییههههههو یه چوپان بیمارگوسفنداشو هی کرد تو جاده و بعد مثل آدم‌های هیستریک شروع کرد به کتک زدن گوسفندا .آقا مگه حالا ول می‌کرد انگار دق و دلی چندین و چند ساله‌اش رو سر اون زبون بسته‌ها در می‌آورد . به جون خودم یه گوسفنده توی بع بع ‌هاش بهش گفت بیشعور به خدا خودم حسش کردم .

خلاصه بعد از دیدن صحنه‌ی چوپان مالیخولیائی با حداکثر سرعت( ۵ کیلیومتر در ساعت ) راه افتادیم . آقا پسره پیاده شد و من موندم و اون آقای متشخص !!!!!!

 

جونم براتون بگه که یییهههههوووو سرمو برگردوندم دیدم آقاهه دستش تا کتف تو دماغشه ، به خدا کم مونده بود تو دماغش ملق بزنه! منم چشمام شده بود قد نعلبکی از این همه تشخص! آأقا دست می‌کرد تو دماغش و یه چیزائی به اشکال مختلف از توش در می‌آورد و پرت می‌کرد تو جاده ، بعد ییییهههوشیشه‌اش رو کامل کشید پائين و اخ وتف کرد بیرون . بعد برگشت و با یک حالت پیروزمندانه از تف گنده‌ای که کرده بود منو نگه کرد .

 

منم کم مونده بود سکته کنم!!! رومو کردم اون طرف و به غلط کردن افتادم از نازی که واسه بابام کرده بودم ، بعد یه حسی بهم گفت یه نگاه دیگه بهش بندازم !

 

 ییییههههههو دیدم دستشو تف زد و مالید به موهای سرش که  باد به هم ریخته بودش . دیگه داشتم غش می‌کردم . خلاصه راه ۱۰ دقیقه‌ای رو با رکورد ۲۵ دقیقه‌ای و شیرین بازی‌های دوست متشخصم طی کردیم و رسیدیم گیلاوند .

بقیه‌اش رو هم بگذریم همیشه پیش می‌آد !!!!!!

 

وقتی رسیدم دماوند واقعا از اینکه یه وقت‌هائي به این خطه‌ی عزیزدلم  دری وری می‌گفتم شرمنده شده بودم چون فهمیدم حقیقتا من دماوند رو نشناختم و این شهر پر از استعداد‌های کشف نشده‌است مثل خانوم پولک نشان!!!!

 

با خودم عهد بستم دیگه واسه خان باباجون ناز نکنم و مثل بچه آدم حتی اگه زودتر هم شده ولی با ماشین خودمون برم دماوند .

(این تیکه آخر رو گفتم تا بدونید ما ماشین داریم!)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/02/23 و ساعت 16:46 | 
بدحجابان را تبعید می‌کنیم
 

کار روزگار جالب شده!!!

 

قدیم‌ها وقتی کسی حرف‌های ضد منافع دولتی می‌زد و به قول معروف کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌داد ، وقتی دیگه کسی از پس زبون تند و تیزو سرخش بر نمی‌اومد تبعید بهترین و آخرین انتخاب بود!

حالا چند روزه که ما شاهد به کار بردن کلمه تبعید هستیم ولی نه برای سیاسیون و مخالفین بلکه برای خانوم‌های بد حجاب!

بدحجابان را تبعید می‌کنیم (دادستان عمومی تهران )

دانشگاها شلوغ شده ، کارگران معترضن ، مبارزین زن دادگاهی هستن ، پرونده‌های ملی پشت درهای بسته پیگیری می‌شن ، آثار ملی رو با دستای خودمون تخریب می کنیم ، کا‌رهای بزرگ فرهنگیمون رو با کوته کاری و به مسخرگی برگزار می‌کنیم‌ ، شورای شهر باند وباند بازی شده و حالا می خوان زنان بد حجاب رو تبعید کنند!!

توی سایت‌ها و شبکه‌های ماهواره شیون بچه‌های مادران بد حجاب در هنگام دستگیری نشون داده می‌شه

زجه‌ی دختران ......

آخه یکی نیست بگه این چه سیاست غلطی که آرامش ایران و ایرانی رو با طرح‌های دقیقه‌ای زایل کنید . کدوممون به فکرمنافع این ملت هستیم ! کدوممون دلش واسه‌ی نامی شدن ایران می‌سوزه!

روح ایران دل درد گرفته!!!!

نمی‌خواستم درباره‌ی این طرح مبارزه با بد حجابی چیزی بنویسم ولی :

اینقدر کارا نکردیم که حالا واسه‌ی انجام دادنش وقتش که گذشته هیچ هراقدامی هم لوث شده !

الگومون چی؟ واقعا الگوی دقیقمون کی؟

تاحالا چهره‌ی یک بازیگر زن سوپراستارمون رو با لباس کاملا  پوشیده الگو جوونامون کردیم؟

تاحالا تبلیغات لباس سوپراستارهای مردمون رو دیدیم؟؟

تاحالا از چهره‌هامون واسه الگو سازی درست و صحیح استفاده کردیم؟؟؟

یا رو همه‌ی این‌ها یه خط قرمز کشیدیم و تا چشممون بهشون افتاد فوری چشممون رو بستیم!!!

چرا نمایشگاه ریحانه با حضور بازیگرای زنمون برپا نشد ، تاثیرش از این طرح‌های ارشادی کمتر می بود؟

چرا نتونستیم یه تعریف درست ، یه لباس ملی و متحد ، یه فرهنگ غنی پایبندی به اعتقادات اسلامی ایجاد کنیم ؟ یعنی ما  از هندی‌ها کمتریم که با وجود اینکه حتی زبونشون انگلیسی ـ هندی هنوز بازیگر سوپر استار زنشون تو مصاحبه‌های تلویزیونی امریکا و اروپا با لباس کشورش ظاهر می‌شه!

چرا باید تضاد رفتاری داشته باشیم ، چرا با رفتارهای غلط حرمت چادر رو پائين می‌آریم؟

چرا  با چادر کاری می‌کنیم که جوونامون از پوشیدنش احساس کسر شان کنند و یه کوچه بالاتر در بیارنش و یه کوچه مونده به خونه سرشون کنن!!!

 

حالا من خودم یه جواب می دم : داریم خودمون رو خیلی خوب به جهان می‌شناسونیم ، حالا وقتی به یه خارجی بگیم ایرانی هستیم می‌دونه ایران کجاست فقط نفهمیدیم که باید با تبلیغات مثبت مطرح بشیم!!!!

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/02/17 و ساعت 22:9 | 
چرخ بانک‌ها پنچره!!!!
 

۱۰۰۰ شمش طلا (خدائیش به کی می رسه)

۵۰۰ دستگاه اتومبیل آخرین مدل  

۲۰۰ دستگاه آپارتمان

۱۰۰۰ کمک هزینه ی سفر به مکه

۶۶۶۶۶ جایزه ی نفیس ( یکی اش هم بسه!!!     

تمام این هدایا به من و شما تعلق داره!!!!!!!

تصمیم گیران عزیز یه شب خوابیدن و صبح بیدار شدن و تو خواب تصممیم گرفتن ساعت بانک ها رو تغییر بدن    (تجربه  است دیگه ، پیش می‌آد!!!) چقدرها داد زدن و بیداد کردن که بابا نکنید ، به خدا چرخ سرمایه و سرمایه گذاری مملکت پنچر می شه ولی کو گوش شنوا!!! ما شده بودیم نوجوونی که باید خودمون تجربه می کردیم .

بگذریم که چقدر ساعت کار بانک هامون با ساعت کار بانک های جهان مغایرت داشت . بعد یه ایده‌ی جدیدتر دادن که چی! بیاییم و سود بانک هارو کاهش بدیم . خیلی ها از ترسشون پولشون رو از بانک‌ها کشیدن بیرون .

خیلی ها دیگه اطمینان به سرمایه گذاری نکردن و ضربه‌ای کاری به پیکره‌ی اقتصادیمون خورده شد و حال :

بازار سرمایه گذاری در بانک های کشور که حسابی اوضاش خرابه ، بازار بورس و اوراق بهادار  وضعش اسفباره ، بازار سرمایه گذاری های بلند مدت کساد ، بازار خرید و فروش طلا و سکه ....، سیاست های کلان مملکت  هم مریض .

سیاست های گردش ارز و سرمایه معلول شده .

بانک ها در پرداخت حقوق بازنشستگان و کارمندان دیرکرد دارند .

همه رفتن سراغ خرید ملک و طلا و هزار جور سرمایه گذاریه جدید و بانک ها کارشون از سکه افتاد بعد تصمیم گیران عزیز  فهمیدن که جوونی کردن و ساعت کاریشونو برگردوندند سر جای اولش .

ولی یه چیزی و از دست دادن اونم مهمترین بخش و هائز اهمیت‌ترین فاکتور شغلشونو!

مشتری ها

حالا شب تا صبح و صبح تا شب هزار جور شمش طلا ارزونی مردم می کنند و ماشین و خونه و نقل و نبات می دن که شاید مردم دوباره برگردند دم گیشه ها ولی!!!!

پ.ن: بابای خودم یه ماشین (206) برده تو بانک ..........

 

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/02/08 و ساعت 22:36 | 
منم بازی!

 

منم اومدم آرزو بازی !!!!

دوست گلم آیدا دعوتم کرده .

بچه که بودم خیلی آرزو داشتم ، دلم پر بود از امید وآرزوهای کودکی . الان که فکر می کنم می بینم خیلی هم کودکانه فکر نمی کردم .

 

1- آرزو داشتم یه خونه بسازم که هرچی پیرمرد و پیر زن فقیر هست ببرم  اونجا .  بهشون احترام بزارم و دوستشون داشته باشم وکاری کنم طعم زندگی  خوش رو بچشن .هنوزم وقتی پیرمرد یا پیر زن  وبچه‌های خیابانی رومی بینم در فکر تحقق این آرزو هستم .

2- فلوت بزنم و تو دنیای موسیقی غرق بشم . عاشق زدن آهنگ های آروم بودم اونم با فلوت وگیتار. هنوزم عاشق موسیقی هستم . 

3-آرزو داشتم والیبالیست بشم . والیبال رو حرفه ای ادامه بدم .

4-آرزو داشتم یا تو هواپیمائی کار کنم یا در زمینه ی زبان و نوشتن کار کنم (درواقع یک جورائی عاشق خبرنگاری بودم ،  که باعث و بانی اش هم مامان آذرم بود مامان بزرگ گلم) .

5- مهمترین آرزوم این بود ک هیچ وقت اونائی رو که دوستشون دارم از دست ندم .

 

ترس هم داشتم ولی خیلی کم

1- مامانم رو از دست بدم!!!

2- ساعت های 7 یا8 شب که می شد منتظریه تماس تلفنی بودم که برای هزارمین بار بگه :

بیائید بیمارستان ایرانمهر پدرتون تصادف کرده و دوباره ........

هنوزم این ساعت ها یه ترس مبهم رو تواعماق وجودم حس می کنم .

3- از سوسک و مارمولک می ترسیدم و از ترس می رفتم رو میز ناهار خوری می خوابیدم تا از زمین ارتفاعش زیاد باشه ولی الان خودم یه جورائی می‌کشمشون. 

4- از چیزای دیگه هم نمی ترسیدم ، خوب چه کنم ! عوضش می‌خوام آرزو‌ی دیگه‌ام رو بگم : اینکه آرزو داشتم همه به هم احترام بگذارن ، کسی به حریم خصوصی کسی تجاورز نکنه . آخه تو خونمون همه‌مون فضول نیستیم و به همدیگه احترام می زاریم و واقعاً دوستای خوبی هستیم .

 

از اینجا به روح منور دوست و برادر همراهم جناب آقای محدث درود و صد سلام می‌فرستم و از اینکه مسبب خیر آشنائی من و آیادا خانوم بودند خدارا شاکرم و از دوستان گران‌قدرم  دعوت به حضور در این بازی می کنم .

امید است همهگان به  آرزوشون برسن .

لطفاً دوستان گرامی جهت دادن  نظرات در صف بایستید و ‌رعایت نوبت فراموش نشود !!!

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/02/02 و ساعت 21:18 | 
Powered By Blogfa