
| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
من و خدا در نوک قلهی زندگی!!!
امشب حال عجیبی دارم شب جالبیاست ای کاش در امشب گذر زمان یخ میبست روزهای سختی را گذراندم روزهائی که هیچوقت تصور نمیکردم تمام شدنی باشند همه شنیدند و از کنارش گذشتند اما من!!! من ، تک تک ثانیههایش را با پوست و استخوان لمس کردم صبح یک روز گرم تابستانی ، وقتی از خواب بیدار شدم دیگر دوستش نداشتم !!! تمام آن لحظات تلخ به زخمی عمیق در دلم تبدیل شده بود که روز به روز بر وسعت دردهای جانگیرش افزوده میشد آن صبح زخم دردناکم دهان باز کرد و ..... گذشت بر من گذر زمان گذشت من در سکوت تنها نظارهگر تمامی بازیهای سرنوشت بودم و بر امواج زمانه تاب خوران به جلو رانده شدم تا دو روز گذشته دو روزی که سرنوشتم رقم خورد دو روزی که آغاز دوباره ، جانمایهی گذر بیروحش گشت و امروز به آسمان نگاه میکنم و آرام هستم آرامشی که تنها خود وسعت آن را میدانم شادم از رنگ باختن گذشته شادم از رنگ گرفتن آینده و شادم از هفترنگی کنونم خداوند دوباره با من در نوک قلهی زندگی دیدار کرد دستم را گرفت توکل!!!
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/05/29 و ساعت 23:14 |
روز سانسور شدگان!
زمان به سرعت میگذرد زندگی نیز انگارهمهی گنگسترهای دنیا دنبالش کردهاند و او هم از ترس جان و وحشت کشته شدن ، توان چرخشش صدچندان شده . شب زنده داریهای عزیزان زحمت کش مملکتی که دل هر شنونده و بینندهای را غرق به خون کرده است درادامهی این تلاشهای شبانه روزی ، زمان گرامی برشمردن روز خبرنگاران و خانوادهی گستردهی رو به انقراض دست به قلمها از راه رسید . به راستی پاداشهای چند وقت اخیر شب زنده داران ، فیتیلهی هر توقع ، پاداش و تکریم را تا ته پائین کشیده است . گوشههایی ازتصمیمات یک شبهی زحمتکشان در انفجارهای مغزی شبانه طی هفتههای اخیر: فعالیت خبرگزاری ایرنا ممنوع توقیف!!! فعالیت روزنامهی شرق ممنوع توقیف!!! « بخشنامه به صنایع ، وزارتخانهها ، سازمانها و نهادها » دادن تبلیغات به روزنامه اعتماد ملی ممنوع فشار برای ورشکستگی فعالیت بعضی نشریات دانشجویی ممنوع توقیف!!! فعالیت عکاسان خبری محدود تهدید به ممنوع هراس از توقیف فعالیت خبرنویسان زیر تیغ سانسور اعتراض = تهدید به توقیف دوستان دست به قلم با گلوهای زیر گیوتین روزتان مبارک امیدوارم به یاری همهی نیروهای همراه طبیعت و یزدان پاک با تمام شدن جوهر قلمتان ، تمام نشوید!!!!!
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/05/19 و ساعت 19:12 |
به ناکجا آباد سلام!!!
صبح خیابان بخارست ساعت : ۸:۳۰ جمعیت به قدری زیاد بود که تصور میشد بهترین فیلم روی پرده سینماهای تهران در حال اکران خیابانی است . گرچه حقیقتا فیلم نابی برای هم وطنانم در حال اکران بود . به زحمت با دو بار درگیری از بین جمعیت رد شدم . هرکسی تیکهای انداخت . خانوم شما میخواهید اعدامشان کنید؟ ( نگاه تاسف بارم مجبورش کرد معذرت خواهی کند ) با خودم میگفتم انگار نه انگار امروز صبح قرار هست دو انسان دیگر رنگ آسمان را نبیند . دیگر طعم گس وابستگی به دنیا را نچشند . دیگر با صمیمیترین دوستش دست نفشارند . دیگر نگاه نگران مادرشان را روی صورتشان حس نکنند . دیگر نفس نکشند از بس که جان ندارند!!! صبح خیابان بخارست ساعت : ۹:۱۵ قاضی مرتضوی از آخرین گفتههای متهمان گفت . هنوز هم نادم نبودند . هنوز هم به صحت عملشان ایمان داشتند . هنوز هم اگر آزادی میافتند به کشتن ادامه میدادند. هنوز هم پشیمان نبودند . ای کاش میتوانستند بهترین مسیر زندگیشان را انتخاب کنند . صبح خیابان بخارست ساعت : ۹:۴۰ ( جرم برادر کوچکتر : مشارکت در قتل ) فقط یک سال از من بزرگتر بود . فقط یک سال از من بیشتر نفس کشیده بود . فقط یک سال !!! صبح خیابان بخارست ساعت: ۹:۴۲ متهمان را آوردند . چه گنگ نگاه میکرد. به کدام ناکجا آباد اینچنین بهتزده خیره شده بود !!! آسمان . صبح خیابان بخارست ساعت: ۹:۴۴ چشم در چشم شدیم . نگاهش بوی تلخ مرگ میداد. پشیمان بود اما هنوز هم حاضر به لب گشودن نبود . هنوز هم بر باورش ایمان راسخ داشت . نگاهش بوی تلخ کینه داشت . کینهای که شاید من هم در رسوخ به افکارش، نقش داشتم . کینهای که تک تکمان گاه ناخواسته نطفهاش را شکل داده بودیم . صبح خیابان بخارست ساعت: ۹:۴۵ برادر بزرگ میخندید. خندهای عصبی اما از سر نفرت. «همهتان را در جهنم میبینم» شلوغی بوی داغی تنفر بوی انتقام بوی اصلاح بوی تنبه بوی خط زدن دو انسان بوی رفتن «بچهام را پس بدهید» صبح خیابان بخارست ساعت: ۹:۵۰ صدای افتادن چهارپایهها روی زمین . دو انسان برسر چوبهی دار. صبح خبابان بخارست ساعت : ۹:۵۱ برادر بزرگ خیلی سریع جان داد . اما او هنوز جان داشت . هنوز مثل ماهی از آب بیرون افتاده ، تقلا میکرد . هنوز ته چشمانش حس گنگ پشیمانی موج میزد . نتوانستم نگاه کنم!!! راه رفتم . نشستم تا جان دادن گناهکاران را نبینم . سر در گریبان فرو کردم و برای هزارمین بار بغضم را فرو دادم . حق نداشتم گریه کنم . چون ، گناهکار بودند . از روی جهل ، شاید هم به پیروی از افکار پس زدگی از اجنماع هم نوعشان را کشته بودند . صبح خیابان بخارست ساعت: ۹:۵۵ دهانم بوی گس مرگ گرفته بود . دهانم طعم مرگ گرفته بود . دهانم تلخترین شهد اصلاح و تربیت را چشید . چه شد؟ چه نشد؟ چه باید میشد؟ چه باید نمیشد؟ چه نبایدها شده است و چه بایدها نادیده انگاریده شدهاند !!!!! صبح خیابان بخارست ساعت: ۱۰:۰۰ خبرنگاران، خبر نوشتند . دختران خبرنگار اشک ریختند . تصویربرداران، تصویر گرفتند . پسران تصویر بردار سر تاسف تکان دادند . مردم فیلم سیاهی تماشا کردند . خیلیها سر به تاسف جنباندند . صبح خیابان بخارست ساعت: ۱۱:۱۵ انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش دونفر بر سر چوبه ی دار آویخته شده بودند . چرخ روزگار هیچ گاه نمی تواند متوقف شود .
ای کاش هیچگاه به غلط نمیرفتید ! تا باز هم صبح فردا را میدیدید! هنوز جوان بودی . هنوز زندگی جای زیستن دارد . ای کاش................
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/05/11 و ساعت 22:18 |
روز اعدام!!!!
فردا ( پنجشنبه) من عازم محل اعدام چند گناه کار هستم!!!!
من شاهد جان دادن چند نفری خواهم بود که مرتکب جرایمی شدهاند که جامعه احساس بیم کرده است و مجریان قانون این جامعه قصد کردهاند این افراد خاطی را از صحنهی اجتماعشان پاک کنند . من شاه کشته شدن چند نفری خواهم بود که ایمان دارم در آخرین لحظات نادم و پشیمان خواهند بود. من شاهد به رحمت خدا رفتن چند نفری خواهم بود که زمانه سرنوشت تلخی برایشان رقم زده است. من شاهد مرگ خواهم بود ، از نزدیک لمسش خواهم کرد . آیا ما حتی به عنوان مجریان قانون حق گرفتن جانی از آفریدگان خدا را داریم؟؟؟ آیا ما با گرفتن جان خلق شدهی پروردگار،به جایگاه ایزد ، به حق لایتناهی پروردگار توهین نخواهیم کرد؟؟ آیا ما به حق اجازهی تنبیه انسانها را داریم؟ آیا خداوند ما را به خاطر کشتن مخلوقاتش تنبیه خواهد کرد؟!!!!
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/05/11 و ساعت 0:3 |
|
درباره وبلاگ
زندگي رسم خوشايندي است البته اگر ديگران بگذارند.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 پيوندها
داریوش خان کبیر امیدخان اردشيرخان يحييييييييي پسرخاله دوست پسرخالهام ارغوان اشتراني مریم بانو ستاره روزگار پائيزي شراگيم عقايد يك دلقك زيتون شبگير الاغي كه يونجه رو ميفهميد استامينوفن دختر خورشيد خارخاسك هفت دنده دخترمرداد قصههاي عامه پسند ويدا زنانهترين اعترافات حوا نيمولي مامان شين پسري با كفشهاي كتاني توتفرنگي امشاسپندان جودي آبوت بيسكوئيت نوشتههاي پشت شيشه برونكا شاسوسا(مجتبي تقويزاده) الهه فراهاني داستانهاي محمدرضا زنو بهنام پاكزاد مهناز پوریايي آرامه كوفتهكاري مونيرو تذکره امکانات
|
| Powered By Blogfa |