تبليغاتX
.: رو تیتر :.

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شنا در خاطرات
 

 

دلم تنگه

دلم براي تك‌تك‌ لحظات گذشته‌ام تنگ شده

تصميم گرفتم آينده رو رها كنم

فقط تو گذشته زندگي كنم

الان در گذشته‌ام

چند وقته كه تو گذشته دارم روزم رو به شب مي‌رسونم

و در اوج حسرت به پنجره اتاقم نگاه مي‌كنم

و با يادآوري گذشته

شبم رو به روز تبديل مي‌كنم

نمي‌دونم به اين چي مي‌گن

شايد مي‌گن غصه خوردن

به قول مشاوري كه رفتم پيشش

زياد اين‌جوري دوام نميارم

چقدر شنيدن اين كلمه برام لذت بخش بود

من كه نمي‌تونم خودم تمومش كنم

پس خودش داره كم‌كم به تهش مي‌رسه

خوشحال شدم از فرا رسدن زمان اتمام

داشتم مي‌گفتم

گذشته رو يك بار تجربه كردم

ديگه نمي‌تونم و نمي‌خوام آينده‌ رو تجربه كنم

تو گذشته باقي‌موندم

خيلي زيباتره

آرامش بخش‌تره

تك‌تك خاطراتش رو دوست دارم

تك‌تك لحظاتش رو دوست دارم

براي تك‌تك يادآوري‌هام دلم مي لرزه

پر از خنده مي‌شم

پر از گريه مي‌شم

اما براي خودم خوشم

دور و بريم‌هام فقط جسمم رو مي‌بينن كه زنده‌ است

نفس مي‌كشه

به راهش ادامه مي‌ده

اما من خودم از درونم خبر دارم

درونم چاه عميقي است كه حتي صداي نفس‌هام رو هم توي خودش جا داده

اميد برام معنا نداره

اميدم به يادآوري خاطرات مي‌گذره

تلاش برام به معناي تلاش براي يادآوري تك‌تك‌ لحظاته

تلاش براي به يادآوردن صداها، جاهايي كه رفتم

دلم مي‌خواد يه روز بيدار شم

همه جاهايي رو كه رفتم يه بار از اول تا آخر برم

و بعد

براي هميشه خاموش بشم

فقط خواب آرومم مي‌كنه

تا حالا شده در جمع باشيد و غم درون ديده‌تون موج بزنه؟

از دورن گرفته باشيد و تنها؟

اما دور و بري‌هاتون انگار دارن يك روز معمولي زندگي‌شون رو سپري مي‌كنن

به نظرم الكي خوش بودنه

من هر روز اين حس رو زنده مي‌كنم

دارم با اين حس زندگي مي‌كنم

تك‌تك سلول‌هام خوابشون مياد

ولي نمي‌دونم چرا خوابم نمي‌بره

شايد چون روحم خسته‌ است اما جسمم هنوز جوون مونده

لعنت به جووني

چه چيز مسخره‌ايه

داشتم به ياد مي‌آوردم

يه روز از در اومدي تو

گفتم حتما اين بار خدا برام فرستادتت

از خاندانش هم كه بودي

گفتم خدا دلش به حالم سوخته

اومدي

بلندم كردي

بهم اميد دادي

بهم راه و رسم ادامه دادن رو ياد دادي

از خودت گفتي

از راهي كه يكبار خودت رفته بودي

بلندم كردي

هيشكي به جز تو نمي‌دونست چه زجري مي‌كشيدم

داشتم چه دردي رو تحمل مي‌كردم

خودم رو قوي نشون مي‌دادم در حاليكه خرد بودم

گفتي

شنيدم

با آرامشت آرومم كردي

بهم جون دادي

حس داشتنت قشنگ بود برام

بهم انرژي ادامه دادن داد

راستي چي شد

چه جوري شد

واقعا خودم هم نمي‌دونم

هنوز مبهوتم

يه دفعه زلزله جونم رو گرفت

هيشكي زجه‌ام رو نديد

همه از سر احساس برام تصميم گرفتن

از سر دلسوزي خونه‌ام آتيش گرفت

بر باد رفتم

اما

امروز

خسته‌ام از بازي روزگار

دوباره ركب خوردم از اين چرخ گردون

لعنت به اين چرخش سرگيجه‌آور

لعنت به اين چشمان حسود

زمان برام متوقف شده

زمان برام يك ماه و نيمه متوقف شده

نفسم هم متوقف شده

اين خرده نفسي هم كه مياد و مي‌ره از سر اجباره

مثل باري كه از اجبار روي دوش آدم مي‌‌گذارن

من ايستادم

توي همون يك ماه و نيم گذشته ايستادم

و امروز

تصميم دارم ديگه به جلو حركت نكنم

من سال پيش مرده بودم

بيخود جون گرفتم

قسمت من هم از اين دنيا اين بوده

اشكالي نداره

خيلي‌ها به اون چيزي كه مستحقش هستن نمي‌رسن

منم يكي از اونا

منم نرسيدم

رها كردم همه رو

ديگه برام مهم نيست ديگرون فكر مي‌كنن من خوب مي‌شم يا نه

فقط تنهايي‌ام برام مهمه

و خاطراتي كه هيشكي نمي‌تونه ازم بگيردشون

و

باهاشون خوشم

بزار منم اين جوري روزگار سپري كنم

اشكالي نداره

خدايا كرمت رو شكر

خوب مزه اين دنيا رو بهم چشوندي

من كه سير شدم

از پاي سفره‌ات بلند شدم

جام رو بده به يه اميدوار ديگه

شايد اون چيزي گيرش بياد

 

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/10/17 و ساعت 15:54 | 
Powered By Blogfa