تبليغاتX
.: رو تیتر :.

خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پوچي
 

روزها و شب‌ها مي‌آن و مي‌رن

و

من

هنوز مفهموم زندگي رو نفهميدم

دلتنگم و باروني

دلم پر از دلهره است

نمي‌دونم

هر روز كه مي‌گذره بيشتر رها كردن زمين و آسمون برام پررنگ مي‌شه

زمين برام خاكستريه

هوا بي‌رنگ

آسمون ولي هميشه آبي

حس زندگي‌ام رو از دست دادم

شدم روزمرگي

صبح‌ها بدو بدو مي‌رم سر كار

تا بعدازظهر خودم رو تا سر حد مرگ خسته مي‌كنم

و شب‌ها

با تن‌درد و كمر دردي كه جديدا بهش مبتلا شدم

شبم رو روز مي‌كنم

اين برنامه دوماهه اخير زندگيمه

جالبه

خودم هم مي‌دونم

فقط هنوز اين رو متوجه نشدم كه اين تكرار مكررات تا كجا مي‌تونه ادامه پيدا كنه

به قول شاعر:
دل ما اونقدر پاره است

موندنش مرگ دوباره‌ است

نمي‌دونم

از يك آه بزرگ سرد، تمام وجودم يخ زده

خيلي‌ها دركم نمي‌كنن

آخرين روزنه اميد به زندگي‌ام بسته شده

و

من

چي‌ كار بايد بكنم

مي‌خوام بزارم برم

حيف كه جا ندارم

حقيقتا نمي‌دونم چه كاري برام خوبه

خودم رو گم كردم

اما فقط اين رو خيلي خوب متوجه شدم

كه

كسي دركم نمي‌كنه

همه مي‌خوان با كم‌اهميت جلوه دادن اتفاقات اخير

من رو به جلو هول بدن

تا بلكه چند قدمي تكون بخورم

حيف كه من سرجام

 

                                     مـــــــــــــردم

 

اين رو خيلي خوب مي‌دونم كه حالم اصلا خوب نيست و هرچي روزها به جلو حركت مي‌كنن

من حالم بدتر مي‌شه

حيف

حيف براي همه چيز

حيف براي گم‌ شدن آرامش

 

 

 

* از همه ممنونم كه ميان و نظر مي‌دن

**از همه معذرت كه جز ناراحتي‌هام توان نوشتن مطلب ديگري رو ندارم

***هنوز نظاره‌گرت هستم

****التماس دعا

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چکاوک در 86/12/08 و ساعت 21:28 | 
Powered By Blogfa