
| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
تولدمـــــــــــــــــــــــه
امروز صبح ساعت ۹ به دنيا اومدم والدينم اينجوري توصيفم كردن چشمهاي مشكي با پوست صورتي و موهاي مشكي مثل گربه كه هنوزم اين موهارو دارم نميدونم شايد يكي از اجدادم ژاپني بوده چون موهام از خود ژاپنيها هم نرمتره نكته جالب اين بوده كه من بلندترين نوزاد بخش بودم و هنوزهم جز بلندترين دخترهام مطمئنم من رو به زور و ضرب روي اين كره خاكي فرستادن چون اينقدر از سقف آسمون خودم رو آويزون نگه داشته بودم تا دوباره برم گردونن اون بالا كه قدم كش اومده خلاصه اينكه امروز صبح ساعت ۹ به دنيا اومدم و الان ۲۴ سال تمام و ۱۲ساعتمه اما فردا زندگيام دوباره رقم ميخوره فردا صبح به احتمال زياد حوالي ساعت ۹ به همين راحتي زندگي من در ساعتهاي ۹ صبح رقم ميخوره و به هيچكجاي اين توپ گنده كه دور خودش و همسايههاش سرگردونه، هم بر نميخوره كه چي به سر من ميآد با اين رقم خوردنها اميدوارم اينبار درست رقم بخوره چون ديگه ناي زشتي ديدن ندارم روز تولدمه اما پرم از فكر و خيال آينده روز تولدمه اما يه گوشه دلم پريشون شده روز تولدمه اما نگاه نگرانت عذابم داده روز تولدمه اما همه ابرهاي دنيا ريختن روي سرم و دارن رعد و برق ميزنن روز تولدمه و به روي هم رفته روز مسخرهايه روز تولدمه اما فردا متولد ميشم روز تولدمه و هزار تا خيال چشمهام رو پر كرده و خوابم ميآد روز تولدمه و خواستنت برام دلمشغولي شده روز تولدمه و مطمئنم سرنوشتم شيرينه و فردا رو پر از قند ميبينم روز تولدمه و با تو..........................
مرسي آقاي خدا، هميشه بالا سرمي
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/01/23 و ساعت 22:42 |
فرنگ!!! به درك
فرنگ برم؟ من برم اون ور آب؟ كه چي بشه؟ كه زندگياي كه با زحمت براي خودم درست كردم به درك واصل بشه؟ نه اشتباه ميكنن! همه اونهايي كه فكر ميكنن من تو فرنگ خوشبخت ميشم اشتباه ميكنم! به درك كه تو فرنگ خوشبخت ميشم! پس دلم چي ميشه؟ دلم اينجا اهلي شده دلم اينجا آروم شده! من بيوفا نيستم و وفاداري سرمشق زندگيام بوده! من اينجا توي همين شلوغي و بدي و براي من بهشت روي زمين ميمونم و فرنگ رو به درك واصل ميكنم !!! در ادامه اينكه عيد اصلا به من ربطي نداره بايد بگم كه مامان و باباخان برگشتند اونم از سفر فرنگ از سفر شهرهاي رنگ و وارنگ از اون دور دورها برگشتند با يك دنيا فيلم و عكس از كوچه و بازارهاي پرزرق و برق فرنگستان اما نه برق مارك سوغاتيها ميتونه جاي تورو توي دلم بگيره نه زرق خاطرات شهرها و كشورهاي شنگنزده قسم به خداي وطنمون، نه برق شاپ سنترهاي آلمان من رو ميگيره نه زرق هتلها دلم بدجوري به خاك اينجا گره خورده دلم اينجا اهلي شده اونم چه اهلي شدني نميتونم دل بكنم هرچي به اين ماركهاي پررنگ سوغاتيهام نگاه ميكنم بيشتر از هر لحظه ديگهاي ميفهمم كه من مال اينجام من اينجا موندگار هستم و حالا حالاها دل كندني نيستم كلام آخر اينكه من دل بسته تو هستم و ميمومنم و اين دلبستگي مشق روزگارم شده نه ميتونم اين مشق را از اول بنويسم و نه ميتونم پاكنويسش كنم فقط ميتونم اين مشق رو خوش نويسي كنم و تا آخر دفتر زندگيام، سرمشق هر صفحه جديدش كنم سلامي پر درود به تو مشق زندگيام
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/01/14 و ساعت 18:20 |
عيد شد كه شد! به من چه؟
ديروز عيد بود همه خوشحال و خندان بودن و يا من اينطور تصور ميكنم كه همه شاد بودن گرچه شايد هم بعضيها همين ديروز مرده بودن و خانوادشون رو دم سال تحويلي غافلگير كردن چه مي دونم در هر صورت ديروز عيد بود و براي من از صدتا روز نو بدمزهتر بود نميدونم ميدونيد يا نه مامان و باباي من رفتن خارج و دارن توي اين روزاي نو دور دنيا رو ميچرخن اما من و بهارك(خواهرم) مونديم تو خاك وطن و داريم دور خودمون ميچرخيم نميدونيم ناهار چي بخوريم و و واسه شام شب عزا داريم آخر سر هم بعد از كلي روياپردازي از آشپزيهاي رنگارنگ ميريم سراغ چندتا تلفن گره گشا و زنگ ميزنيم به يكيشون و ازشون ميخواهيم بيان دم در و كليد معماي گشنگي ما رو بدن دستمون تا نوش جان كنيم منم مثل زنهاي طلاق گرفته يه بند دارم ظرف ميشورم و جارو ميكنم تا بلكه يه سر سوزن هم كه شده به حال و روز مسخرهام فكر نكنم اين چرخش روزگار هم واسه خودش جالبهها كيفكرش رو ميكرد من و بهارك امسال عيد تنها باشيم و با روياي سوغاتيهاي ماركدار و رنگ و وارنگ دوري مامان جونمون رو دوام بياريم بالاخره به هر جون كندنيه داريم تاب ميياريم داشتم ميگفتم ديروز روز عيد بود و روز وحشت براي من از ساعت پنج صبح مثل روح سرگردان چشمم رو باز كرده بودم و داشتم تك تك سلولهاي در و ديوار رو ميشمردم نميدونم چم شده بود حال خوشي نداشتم آخر سر به اين نتيجه رسيدم كه هنوز خودم رو نشناختم واسه همينه كه نميدونستم چه مرگم شده بود جالبه نه؟ مطمئنم شماها هم هنوز خودتون رو نشناختيد يا حداقل من اينطور فكر ميكنم در هر صورت ديروز تا سرحد مرگ غم ريخته بود توي تنم وحشت و دلتنگي براي روزگار خوشي كه داشتم و اون لحظه ديگه نداشتم چنان خون به جيگرم كرده بود كه داشتم سكته ميكردم زدم بيرون چرخ چرخ عباسي دور زدم و برگشتم سفره هفت سين انداختم چهارتا سنبل، دوتا لاله، يك سبزه و يك سينره كادويي رو گذاشتم سر سفره ده سينمون بهارك رو بيدار كردم خودم دوش گرفتم زيرآب براي داشتههايي كه اون لحظه نداشتم هي خودم رو ليف كشيدم ناخونهام رو جويدم تو آينه خودم رو نگاه كردم لبم رو گاز گرفتم تا اشكم در نياد آخر سر هم به خودم گفتم مردشورت رو ببرن و از حموم اومدم بيرون نشستم پاي سفره نادعلي خوندم و دعاي توسل بلكه شايد فرجي بشه تو حال و روزم عيد شد دعا خونديم من و بهار و ماهي به هم عيد رو تبريك گفتيم بيچاره ماهي اونم سرگردونه نميدونه كجاي تنگ به اين گشادي خودش رو جا بده الكي الكي معلق ميزنه تو آب زنگ زدم به مامانآذرم عيد رو بهش تبريك گفتم نميدونم ولي فكر كنم صدام خيلي گرفته بود كه هي ازم پرسيد حالت خوبه؟ عمههاي گمشدهام پشت سر هم زنگ زدن و چندتا جمله شنيدن و براي چند روز آيندشون اطلاعاتي براي حرف و حديث پيدا كردن هميشه از خالهزنك بازي متنفر بودم هنوز هم نميتونم بشينم و بگم اون چه كرد و چرا اين كار رو نكرد بعد سكوت شد شروع كردم به فكر كردن ....... ..... ... خوب كه چي؟ چي شد؟ سال نو شد كه شد، چه اتفاق مهمي براي من افتاد؟ تو زندگيام تغيري پيش اومد؟ عقايد دور و بريهام تغير كرد؟ نگاه من همرنگ جماعت شد؟ نه هيچ كدومش نشد!!!! هيچ اتفاقي نيفتاد كه خيالم رو راحت كنه دلم رو آروم كنه پس چرا بايد خوشحال باشم؟ واسه چي بايد قر بدم و با آنگ نوروز با تپش قشنگ رو تكرار كنم؟ چند ساعت گذشت حتي وقتي پيشش بودم نگاهم تو نگاهش بود هم از درون ميلرزيدم ترس داشتم وحشت همه وجودم رو پر كرده بود عيدش رو زهر كردم همش يه فكر تو سرم ميچرخيد آخه چرا؟؟؟؟ زندگي كردن خيلي سخته برام و روز به روز داره سختتر هم ميشه ديگه برام هيچي مهم نيست خل شدم دقيقا روانم داره پريشونتر ميشه به همين راحتي توي اين روزهاي نو و توي اين روزايي كه من بيست و سهسال پيش به دنيا مياومدم نفسم سنگيني ميكنه به همين راحتي عيد من تلخ شد
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/01/02 و ساعت 13:46 |
|
درباره وبلاگ
زندگي رسم خوشايندي است البته اگر ديگران بگذارند.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 پيوندها
داریوش خان کبیر امیدخان اردشيرخان يحييييييييي پسرخاله دوست پسرخالهام ارغوان اشتراني مریم بانو ستاره روزگار پائيزي شراگيم عقايد يك دلقك زيتون شبگير الاغي كه يونجه رو ميفهميد استامينوفن دختر خورشيد خارخاسك هفت دنده دخترمرداد قصههاي عامه پسند ويدا زنانهترين اعترافات حوا نيمولي مامان شين پسري با كفشهاي كتاني توتفرنگي امشاسپندان جودي آبوت بيسكوئيت نوشتههاي پشت شيشه برونكا شاسوسا(مجتبي تقويزاده) الهه فراهاني داستانهاي محمدرضا زنو بهنام پاكزاد مهناز پوریايي آرامه كوفتهكاري مونيرو تذکره امکانات
|
| Powered By Blogfa |