
| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
كليد در قفل شكسته
نگاه تبسم خواب حس تكتك سلولها نياز نمازعشق رقص ترنم محبت صدا ضربه چرخش ممتد كليد وحشت فرار سكوت غم ترس اضطراب لرزش تكتك سلولها . . . تلاش دوباره باران . . . كابوس شبانه دلگرمي حس آشنا
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/02/28 و ساعت 21:52 |
برج مسخره
زندگيها فقط از بالاي برج ميلاد قشنگه درست از نوك نوك اين شهر درندشت وقتي وايستي بالاي ريلهاي بلندترين رستوران گردون تهران و دور خودت بچرخي وقتي نور ماشينها با پرتو چراغهاي روشن خونهها مخلوط ميشه و رقص نور درست ميكنه شهر فقط از همون بالا ديدنيه اما وقتي مياي وسط خيابون و سرك ميكشي توي بطن زندگيها وقتي ميري از پس چهره آدمها افكار رو ميخوني بوي كثاقت و دورويي چنان توي صورتت ميزنه كه دلت ميخواد همه ديدههات رو بالا بياري وقتي نگاههاي موزيانه رو ميبيني وقتي آدمهاي سواستفادهگر رو ميبيني وقتي صداهاي كلفت شده از پستي رو ميشنوي و وقتي سونيتها رو كشف ميكني فقط دلت ميخواد بالا بياري اونم از ته دل و با تمام وجود
* چند روزه فقط دارم به يك كلمه فكر ميكنم ( سهم ) حقيقتا سهم من از اين دنيا چيه؟
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/02/25 و ساعت 23:25 |
خوابزده
دوباره بيخوابيهاي شبونه سراغم رو گرفتند و پيدام كردن شبها بيخوابم و تا صبح توي جشن موسيقي و فكر و فيلم ميرقصم پرم از آرامشم لبريز از حس وجود نگاه آسمون رو با خودم دارم يكمي از مهتاب رو توي جيبم ريختم براي روز مبادا تا اگر دوباره توي مسير سنگلاخي قدم گذاشتم پشت سرم ردي شب تاب براي آرامش بگذارم تا يك وقت گمم نكنه تا اگر رفتم توي تاريكي رد و بگيرم و برگردم پيش رقصهاي شبانه از فردا نترس برات كولهباري پر از تيرهاي خورشيد ميسازم تا اگر رفتي به دور دورها اگر رفتي و توي تاريكي، زمينگير شدي با تيرهاي نورانيات راهي باز كني به سرزمين روشنايي و بازگردي به آغوشم هميشه جايت اينجا است جاودانه
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/02/14 و ساعت 21:53 |
وعده لب دريا
تنهام وسط فوج فوج آدم هستم و تنهام وسط شلوغترين روزگارم و تنهام وسط دنياي خبرم و از همه و همهچيز بيخبرم و تنهام دلم پر از دست اين همه آدم و تنهام همه حتي محرم زندگيات هم بهت نامحرم خودم رو نميشناسم واقعا نميدونم كيام؟ دارم چيكار ميكنم و ميخوام كجا برم!!! كاش همه به جاي اينكه من رو گوشت قربوني كنن و بگذارن وسط گود قد سرسوزن به فكر من هم بودن همه فقط دنبال مقاصد و اهداف خودشون هستن همه تنهام ميخوام همه چيز رو رها كنم و برم برم دقيقا پشت يه كوه باند و يواشكي از دور به اين شهر دهشتناك نگاه كنم ميخوام برم پيش خورشيد خانوم و باهاش قائم موشك بازي كنم دم غروب بشينم منتظر ماه وقت سحر توي آب رودخونهها شنا كنم و دمدماي صبح منتظر نسيم سحرگاهي باشم و شبنم رو از دل دشت حس كنم شايد منم به وعدهگاه برم و لب دريا نظارهگر زندگي بشم * عصر ما عصر فريبه عصر اسمهاي غريبه عصر پژمردن گلدون چتراي سياه تو بارون * شهر ما سرش شلوغه وعدههاش همه دروغه آسموناش پر دوده قلب عاشقهاش كبوده * كاشكي تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها * خونههامون پر نرده پشت هر پنجره پرده قفسها پر پرنده لباي بدون خنده * چشمها خونهي سواله مهربون شدن محاله نه براي عشق ميلي نه كسي به فكر ليلي * كاشكي تو قحطي شقايق بشينيم توي يه قايق بزنيم دل و به دريا من و تو تنهاي تنها * اونقده ميريم كه ساحل از من و تو بشه غافل قايق رو با هم ميرونيم اونجا تا ابد ميمونيم * جائي كه نه آسمونش نه صداي مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش نه گلهاي گلفروشش مثل اينجا آهــنــي نيست مثل اينجا آهــــــنـــي نيست * پس ببين يادت بمونه كسي هم اينو ندونه زنده بوديم اگر فردا وعده ما لب دريا
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/02/13 و ساعت 0:55 |
كل كل پسر بزرگ
بزرگترين و سنگينترين بار زندگيام داره از روي دوشم برداشته ميشه درسم داره تمام ميشه و كمكم به معناي كلمه، آزادي چندين و چندسالم رو بدست ميآرم از همون روزي كه رفتم كلاس اول ابتدايي و معلمم روز شكوفهها غيبت كرد يا از همون روزي كه رفتم مدرسه محجبهها و به شكر خوردن افتادم به خاطر لجبازي با مامانم يا از همون روزي كه به جاي زدن تستهاي كنكور تمام خيابانهاي تهران رو با مادرم پيادهروي كردم فهميده بودم كه شيوه درس خوندنم متفاوته فهميده بودم كه بايد درس بخونم و محكومم به دانشمند شدن اما تصميم گرفته بودم حداقل در راه اين انديشمند شدن لذت هم ببرم كلي درس انتخاب كردم تا اينكه به هدفم رسيدم از انديشمند فيزيكدان شدن رسيدم به ديسپچرينگ پرواز و بعدش شدم مترجم زبان انگليسي و امروز هم مترجم هستم و هم خبرنگار به همين سادگي به نظر ميرسه راحته اما خيلي سختتر از اوني بود كه بشه تصور كرد دقيقا تا همين الان يعني 17سال درس خوندم به خدا شاهكاره براي خودش و امروز دارم خلاص ميشم از خوندن هرچي نظريه روشنفكرانه است و خريد كتب دانشگاهي به سلامتي و به كوري چشم پسرخالهام درسم تموم ميشه و من ميمونم و يه عالمه وقت آزاد كه مطمئنم با كار پر ميشه از همين جا از خدا جان خواهشمندم اين دم آخري حالگيري نكنه و يه واحد افتاده يا يه لجبازي استادانه را سر راهم قرار نده كه به جون خودش نه حوصلش رو دارم و نه كنترل اعصابم رو بگذريم اين درس خوندن من هم حكايتي براي خودش كي ميتونه بگه من و تو همديگر رو نشناختيم من و تويي كه كلكلمون به بازي عشق تبديل ميشه من و تويي كه نگاهمون يه ديوان شعر خوندنيه و فقط خودمون رسمالخطش رو بلديم زمان فقط اين زمانه كه ميتونه به همه كمك كنه تا به اين ديوان تفعل بزنن و فالي نيك براي خودشون بگيرن پس به همه زمان ميدهيم
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/02/04 و ساعت 21:22 |
زمان از آن من است
وقتي نگاهها در هم گره ميخورد و شاه بيت غزل حافظ نغمهسرايي ميكند وقتي قيچي روزگار نميتواند رشته محبت را پاره كند وقتي غضب در نطفه خفه ميشود و خنده فاصله بين دو لب را هزاربار طي طريق ميكند وقتي آسمان، هميشه آفتابي ميماند و حتي يك لكه ابر هم درونش رقاصي نميكند وقتي خيال، پر از نقش او ميشود و نقش تو، خيال او وقتي كوه پشت سرتت ديده ميشود و آفتاب جلوي چشمانت قرار ميگيرد بايد در مقابل خواستن و نگسستن، سر سجده فرود آورد بايد هيزم به تنور داغ زندگيهاي لبريز از عشق ريخت و نگذاشت هيچ باد سردي به سمتشان هجوم برد و من نخواهم گذاشت نه كوچكترين ابرها و نه طوفانيترين بادها، به سمت اين تنور يورش برند من تنها شاه بيتهاي غزل باغ سبزش را شعرخواني خواهم كرد
* آقاي خدا گوشه چشمي به اين سو داشته باش
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/02/01 و ساعت 21:52 |
|
درباره وبلاگ
زندگي رسم خوشايندي است البته اگر ديگران بگذارند.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 پيوندها
داریوش خان کبیر امیدخان اردشيرخان يحييييييييي پسرخاله دوست پسرخالهام ارغوان اشتراني مریم بانو ستاره روزگار پائيزي شراگيم عقايد يك دلقك زيتون شبگير الاغي كه يونجه رو ميفهميد استامينوفن دختر خورشيد خارخاسك هفت دنده دخترمرداد قصههاي عامه پسند ويدا زنانهترين اعترافات حوا نيمولي مامان شين پسري با كفشهاي كتاني توتفرنگي امشاسپندان جودي آبوت بيسكوئيت نوشتههاي پشت شيشه برونكا شاسوسا(مجتبي تقويزاده) الهه فراهاني داستانهاي محمدرضا زنو بهنام پاكزاد مهناز پوریايي آرامه كوفتهكاري مونيرو تذکره امکانات
|
| Powered By Blogfa |