
| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
رحم خدا
خدا خدا ميكنم تا خود خدا هميشه بهمون رحم كنه رفته عراق. از اول سفر دلنگرانش بودم. اين بار چندمي بود كه خطر از بيخ گوشمون رد شد. خدا بعدياش رو به خير كنه. حالا امروز، فرداي اتفاق ناخرسند، نشستم گوشه اتاق و زل زدم به ديوار روبروم. دارم لحظات ديشب رو مرور ميكنم. حس ترسي كه يك دفعه از رگهاي تنم رد شد و ضربان قلبم رو تند كرد، نگاهم كه به ناكجا آباد ميخكوب شد و دلم كه از ترس فقدان به درد آمد. صدايي تو گوشم طنينانداز ميشه؛ اگر خطر از بيخ گوشمون رد نشده بود و ...؟!!!
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/28 و ساعت 20:58 |
چشم انتظار دايناسورها
نبودم تا از زير قرآن ردت كنم نبودم تا تمام آبهاي اين كره خاكي را بر ردپايت بريزم و سوره الرحمن به چهرهات بدمم اما از همين راه دور دلم پشت سرت ايستاد، گريه كرد و هزاران الرحمن به سويت دميد دلمنتظرت هستم از همين ابتداي مطلب بايد بگم كه دل تنگم و فقط براي مشغول كردن ذهنم اين مطلب رو مينويسم. ديروز مراسم جشن وبلاگ نويسها بود. مطمئنم همه حاضران در جشن، امروز خبر مراسم رو نوشتن، پس ديگه لازم نيست من چيزي شرح بدم. اما مطمئنم يك نكته از نگاه خيلي از حاظران در جشن پوشيده بود و ماند. مطمئنم ديروز همزمان با شادي وبلگنويسان، خيليها حرص ميخوردند و اگر اجازه ميداشتند، بيشك همه حاظران در مراسم وبلاگنويسي رو نقرهداغ ميكردند. خيليها ديروز شب جمعه خوبي رو نگذروندند و به قول ايدههاي اسلاميشان، به علت بسته بودن دست و بالهاي فرشته نجاتيشان، پايههاي اسلام در روز روشن جلوي چشمشان فروپاشيد. بسياري از مردان و زنان بدون رعايت و حفظ فاصلههاي استاندارد اسلامي كنار هم ايستادند و عكسهاي يادگاري گرفتند. شايد كسي متوجه نبود اما بودند كساني كه از دست حاظران در جمع، استغفراللههاي بلندي در دلشان ميگفتند. حداقل كساني كه من از سبقه فعاليت سياسيشان باخبرم و ميدونم حتي نگذاشته بودند در مراسم عروسي پسرشان، كف دستي به شادي زده شود يا خديناكرده كلي به شگون كشيده شود. فكر كنيد همچين آدمهايي آمدند و در ميان حلقه زنان بدحجاب و به تعبير خودشان بيحجاب، عكس گرفتند و لبخندهاي عروسكي زدند. اي بابا چقدر اين همرنگ جماعت شدن راحته و ترس از رسوا شدن بس عظيم است و چهره عوض كن. بگذريم؛ نميدونم امروز ظهر، برنامه شبكه دو سيما رو به اسم به سوي انتظار ديديد يا نه اما اگر نديد نصف عمر مباركتان بر باد رفت. حتما پخش مجدد اين برنامه رو ببينيد. برنامهاي كه در وصف مدعيان امامزمان ساخته شده. به نظرم خيلي جالب بود و تلنگر محكمي به بيننده ميزد و با زبان تصوير، بالا بودن شاخص آماري ناداني، ناآگاهي و بيشعوري بسياري از آدمهاي متحجر جامعه رو نشان ميداد. جامعهاي كه آدمهايش منتظرند تا كسي از در بيايد و بگويد من نائب امام زمانم و با هم اساماس بازي ميكنيم تا مثل بزهايي گوش و چشم بسته بعبع كنان هركاري انجام دهند و به بيراهه كه هيچ، به مرز احمقي سقوط كنند. من نميفهمم واقعا چرا ما آدمها اينقدر دچار خلاهاي شخصيتي و روحي هستيم و به هر باطلي چنگ ميزنيم تا از گناهان كبيره كرده و ناكرده رها شويم؟؟؟ مگر چه گناهي كردهايم كه بايد منتظر عقوبت ناهنجار آن باشيم؟؟ فكر كنم بهتره هرچه زودتر ژنهاي دايناسورها احيا بشه تا اين عزيزان غول پيكر بيايند و همه رو بخورند تا امام زمان هم از دست نوادگان آدم و حوا نفس راحت بكشه.
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/24 و ساعت 23:54 |
رهايي
مرور لحظات مور مور كننده است و تكتك سلولها را ميرقصاند نگاهم به باريكي ابروي مهتاب گره خورده و در آن چهره تو رسد ميشود لطافت ميانمان موج ميزند خوب به همين راحتي، محل كار جديدم مباركم باشه. الان تو دفتر نقلياش نشستم. دفتر كاري كه فضاي كاريش كيلومترها دورتر از مطبوعاته و تنها خودكار و كاغذهاي روي ميزهايش، رنگ نوشتن داره. آهنگ لايتي گذاشتم، دستم رو زير چونم زدم و دارم به بازي حل شدن بلورهاي شكر در آغوش پودرهاي شكلات از پشت ديوار بلوري فنجان نگاه ميكنم. امروز از اون روزهاي آروم بودنمه. آروم هستم و ساكت. فكر كنم اين فيگور دست به چونه رو تا بعد از ظهر حفظ كنم و همه چيز رو با همين نگاه آروم، ديد بزنم. كار جديدم نه به خبر ربطي داره و نه به سوژهيابي. نميدونم شايد يك روزي دلم براي روزانه نوشتن اخبار تنگ بشه ولي عطاي اين كار رو به لقايش بخشيدم. ماشاالله اينقدر آدمهاي فرهنگي در عرصه رونامهنگاري ديدهام كه مشعوف و ذوق مرگ شده هستم. جالب اينجا است از روزي كه همقطارهاي روزنامهنگارم متوجه شدن پيچيدم تو جاده يك كار ديگه با راه جديد، اونها هم تصميمشون براي خروج از مجموعه مطبوعات جديتر شده. جالبه نه؟ دنياي مطبوعاتي كه اين همه دم از فرهنگ و فرهنگدار بودن ميزنه، خودش بيفرهنگترين فضا رو داره. به نظرم شبكه ...كارنامه حرفهايتر از همه شاخههاي خبري ايران داره. يك هفته است ميخوام يك گزارش بلند براي روزنامه تهران امروز بنويسم اما دست و دلم به كار نميره. حس مصاحبه تلفني با هيچ كارشناسي رو ندارم و فعلا دلم ميخواد فقط از فضاي نوشتن دور بشم. گمون نميكنم دل تنگ بشم. نميدونم شايد يك روز هم از سر دلتنگي برگردم.
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/21 و ساعت 11:33 |
خاك بر سرمون
بيهدف شبكههاي ماهواره رو بالا پائين ميكنم. يك جا يك عده دسته جمعي از خونه ننه و باباشون فرار كردن و دارن از درد گم شدنشون ميگن. يه جاي ديگه هم يكي از درد فراق يار ميگه و مي خواد تو اولين فرصت يارشو خفه كنه. اين هم نمونه جديد عشقورزي است كه حسابي مد شده و گويا خيلي هم طرفدار داره. يك جاي ديگه هم خانم حميرا با اون ابروهاي پرپشت كه حتما به اعتقاد خودش و دورو بريهاش نشونه عفتشونه، داره جيغ ميزنه و عرش كبريا رو ميلرزونه. خيلي دلم ميخواد بدونم كي از صداي اين زن تعريف كرده؟ به نظرم هر كسي كه تعريف كرده يا كر بوده يا پردههاي پائين موسيقي رو كلفت و جذاب ميشنيده. بيخيال شبكههاي فارسي زبون ميشم و دكمهها رو ميزنم تا كانالهاي غربزدهتر رو رويت كنم. بدبختي چند وقته شبكه vox هم قطع شده. حداقل اونجا ديزاين و آشپزي ياد ميگرفتم كه هم به درد اين دنيام ميخورد هم به درد آخرتم. شروع ميكنم به دور دور بازي تو كانالها ايتاليايي كه يك دفعه چشمم به جمال مسابقات حركات زميني (رقص و ژيمناستيك) روشن ميشه. هورا ميكشم و جابهجا ميشم تا بهتر بتونم نگاه كنم. نوبت دختراي هلندي ميشه. رقص شروع ميشه. موسيقي متن خيلي برام آشنا است. درست حدس زدم. يكي از اجراهاي استاد مرتضويه. نواي معجزهگر همون ويالن سفيد فضاي سالن ورزشي ايتاليا رو پر ميكنه و دختراي هلندي حركات نمايشي شگفتانگيزي اجرا ميكنن. نتهاي به رقص درآمده با بدنهاي لرزان تصويري درست ميكنن كه نه تنها هر بينندهاي را محسور كرده بلكه نفسهاي ريهها رو هم دزديه است. زيبائي، طراوت، نشاط، سرزندگي و همه شعارهاي ديگهاي كه تكتك مسوولان كشورمون تلاش دارند از صبح تا شب با كمك وسايل ورزشي پاركهاي پايتخت در وجود رخوتزده جوانان ايراني تزريق كنند توي سالن كوچك ايتاليايي موج ميزنند. مسابقات تموم ميشه و دختراي ايتاليايي كاپ مسابقه را از آن خود ميكنند و بلاروسيها بر سكوي دوم ميايستند اما دختران ايراني در خانههايشان نشستهاند و حتي يك ذره هم سلولهاي چربيشان را تكان نميدهند تا مبادا دل موجود ذكوري نلرزد و به تريش قباي آيتاللهي بر نخوره كه اي واي و اي بيداد اسلام به باد رفت. والا من كه ديگه شك دارم اسلام دين سلامتي است چون هر چي فكر ميكنم ميبينم دخترايي كه توي اين مسابقه رقص و مسابقههاي ديگه ديدم نه تنها دينشون بيشتر به سلامتي جسميشون فكر كرده بلكه سلامتي روحيشون رو هم تضمين كرده. به خدا يكي نبود كه جلوي دوربين ايتاليايي لبخند نزنه و ورجه وورجه نكنه. اما همون موقع خوانندههاي وطنيمون توي شبكههاي ديگه داشتن زجه ميزدن و دخترا هم از بيكاري براي عشقهاي زندگيشون كيلو كيلو اشك ميريختن. آقا يكي بياد جواب سوال منو بده. چرا اين چيزا براي ما ايرانيها سم و براي خارجي عين دواي زخم كاري؟؟؟ مگه ما ايرانيها كر هستيم يا كور تشريف داريم كه نميتونيم از اين برنامههاي مفرح داشته باشيم؟ چرا بيژن مرتضوي نبايد آرشه ويالونش رو براي دختراي وطني بالا و پائين كنه و اونا بهترين رقص رو به اجرا نگذارن؟ چه كسي اين حق رو از دختراي ايرووني گرفته؟ چرا دختراي ايروني نبايد با ظرافت وجوديشون بر روي اين تشك هنرنمايي كنن؟ به خدا حاضرم شرط ببندم يك آدم هيز توي اون سالن نبود كه بخواد تن و بدن اون دخترا رو ديد بزنه. به نظر من هركي كه درباره ديگرون اين جوري فكر كنه خودش مريض جنسيه. براي همين كه سر و ته جامعمون رو افسارگسيختگي جنسي گرفته. بهترين نعمتي كه خداوند به انسان داده در اين ملك و آبادي گناه كبيره است.
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/17 و ساعت 15:39 |
انتخابات
_ تو بهترين انتخاب من هستي _ يعني چي؟ _ يعني تو بهترين دختري بودي كه ميتونستم انتخاب كنم _ يعني چي؟ _ يعني ممكن اگر زن ديگهاي انتخاب ميكردم مشكلي داشت يا خوب نبود اما تو خوبي _ سكوت سكوت سكوت سكوت سكوت سكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت _ ناراحت شدي؟ * كي گذاشتم انتخاب بشم؟؟؟ تو كدوم مسابقه شركت كردم تا انتخاب بشم؟؟ يعني اشتباه كردم؟
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/17 و ساعت 0:14 |
شمال، خاكزدايي خاطرات، عزاداران مسافر
رفته شمال لب دريا، اما من، نشستم اينجا، لب پنجره. دارم دلدرد آسمون رو ديد ميزنم. رفته شمال كنار شنهاي ساحل، اما من اينجا نشستم، روي صندلي هميشگيام. دارم سنگ ريزههاي آسفالت خيابون بغلي رو ميشمارم. رفته شمال پر از بوي مه، اما من، گرفتار بوي دود در و ديوار اين شهرم. رفته شمال سرد و نمناك، اما من، وسط اين دشت خشكي زده نشستم. رفته شمال شمال ايران خانم، اما من، توي شمال حاج آقا تهران موندم. رفته شمال، شمال، شمال... موندم اينجا، همين بغل، كنار دلم... براي كار تو يك شركت وابسته به شهرداري رفتم مصاحبه، پسنديدند اما نپسنديدم. نميدونم شايد هم بپسندم و برم. اين مسئله به كنار، نكته جالبش اينجا بود، مردي با من مصاحبه كرد كه برام خيلي شبيه عزيزي بود. مصاحبه نبود بلكه مراسم خاك زدايي خاطرات من بود. لابهلاي تكتك ثانيههاي مصاحبه، من تو چشمهاي مدير، تصويراویی رو زندهتر ميديدم يك آن زمان گم شد. ذهنم دهن باز كرد و من رو قورت داد. مدير با من صحبت ميكرد و من محو تماشاي فيلم خاطراتم بودم. همشون يكجا زنده شدند. خيلي وقته نديدمش اما هميشه برام عزيز. از روز مصاحبه تا امروز همش تو فكرشم. نميدونم زندگياش به كجا رسيد. دفعه آخر حال و روزش روبهراه نبود. قلبش مريضتر شده بود، صداش گرفتهتر و نگاهش غمدارتر. هنوز موبايلش خاموشه. هنوز پاش به خاك ايران نرسيده. هنوز نرسيده شايد هم هيچ وقت نرسه. هميشه و هميشه و هميشه ته ذهنم به يادش و گوشه دلم نگرانشم. بيرودربايستي دلم خيلي براش تنگ شده پ.ن: * امروز مسافت تهران - مهرشهر كرج رو 6ساعته رفتم جالب بود. مطمئنم و هيچ شكي ندارم همه ساكنان اين شهر درندشت توي جاده بودن. پس كي رفت عزاداري؟ كي رفت حرم ديدن آقا؟ پس اينايي كه رفتن كي و كجايي بودن؟ ** من هنوز بيكار هستمها، گفته باشم
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/15 و ساعت 0:40 |
سهگانه
* يخ كردم ترسيدم ولي مرور تكتك لحظات، داغم ميكنه مرور سلولهاي زمان از خود وقايع، لذتبخشترن * قدر داشتهها را بايد دانست تا طعم واقعي خوشبختي چشيده شود * شب، صدا، دلگرمي، شرم، قند هندوانه = با عشق و نفرت كشتمش
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/12 و ساعت 23:28 |
جاده
مناظر زيباي جاده زندگي و گذر از جاده عمر نابترين لحظات بشريت را رقم ميزند بيشك مقصد، رسيدن به ابتداي حركت است
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/06 و ساعت 22:40 |
همگيتون بريد به درك
نميدونم حقيقتا بايد از اينكه آدمها سريع چهره واقعيشون رو نشون ميدن بگم متاسفم يا خوشوقتم اما به نظرم بايد بگم من چقدر صبورم از اينكه تمام زندگيام پر شده از چهره واقعي آدمهايي كه حتي يك لحظه به آينده بقائشون فكر نكردن و پلهاي پشت سرشون رو خراب كردن نميدونم چي بگم مقابله به مثل كردم تو يك دعواي به تمام معنا با دبيرسرويسي كه فقط دروغ گفتن رو ياد گرفته و حق و ناحق كردن ضميمه پرونده زندگياش شده زندگي كه زشتترين تصوير عمرم رو جلوي چشمم به رقص درآورد فراموش كرده بود بادهاي وزنده خبررسان در خاك اين كشور به گند كشيده شده در مژه برهم زدني به گوش آدمها ميرسه و سابقه زشت آدمها مثل درخت افرا رخ ميكشه حالم داره به هم ميخوره از اين ايراني كه ساخته شده از اين آدمهاي دورويي كه حرمت اين خاك رو گند كشيدن از اين نگاههاي متظاهري كه افق ديدشون تنها چند نفر و چند خيابونه ميخوام فرياد بزنم داد بزنم و بگم همگيتون بريد به درك يه روزي احمقانه تصميم گرفتم فكر رفتن و دلكندن از اين خاك رو از سرم بيرون كنم بمونم و با همه اين مشكلات بجنگم توهم توانايي تمام وجودم رو گرفته بود موندم اما چي شد؟؟؟؟ نتيجهاش شد سرخوردگي و رسيدن به اين مهم كه نه من بلكه هيچ كدوم از آدمهاي صالحي كه ميشناختم هم نتونستن و نخواهند توانست اين گند و كثافت رو از در و ديوارهاي اين شهر و گشور پاك كنن ديروز كارزار كردم كارزاري كه خيليها منتظرش بودند تا درد دلشون گفته بشه خيلي ها عقده دلشون رو پشت سايه دعواي من خالي كردن اونا سبك شدن و نفس راحتي كشيدن اما من درون خودم شكستم درون خودم خرد شدم به بيصفتي اين دنيا زهر خند زدم و مطمئن شدم تصميمي كه گرفتم از پايبست اشتباه بوده نه من و نه هيچ كس ديگهاي نميتونه اين كشور به گند كشيده شده رو آباد كنه رفتن بهترين گزينه است اشتباه كردم پ.ن: اما تو بدون تنها و تنها تو آگاه باش فكر رفتن تمام وجودم رو پر كرده و سد راهم تنها و تنها تو هستي پس بدون پايبندي من به اين خاك بيصفت تنها و تنها تو هستي عزيز دل زخم كاري رو تو نزن تو بمان تو بخواه تو بشو رايحه خوش صبحدمان تو بشو دم مسيحايي تنها تو بمان با من تنها تو بمان تو ببر من را تنها تو ببر
|+| نوشته شده توسط چکاوک در 87/03/02 و ساعت 13:57 |
|
درباره وبلاگ
زندگي رسم خوشايندي است البته اگر ديگران بگذارند.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 پيوندها
داریوش خان کبیر امیدخان اردشيرخان يحييييييييي پسرخاله دوست پسرخالهام ارغوان اشتراني مریم بانو ستاره روزگار پائيزي شراگيم عقايد يك دلقك زيتون شبگير الاغي كه يونجه رو ميفهميد استامينوفن دختر خورشيد خارخاسك هفت دنده دخترمرداد قصههاي عامه پسند ويدا زنانهترين اعترافات حوا نيمولي مامان شين پسري با كفشهاي كتاني توتفرنگي امشاسپندان جودي آبوت بيسكوئيت نوشتههاي پشت شيشه برونكا شاسوسا(مجتبي تقويزاده) الهه فراهاني داستانهاي محمدرضا زنو بهنام پاكزاد مهناز پوریايي آرامه كوفتهكاري مونيرو تذکره امکانات
|
| Powered By Blogfa |